کابلـ برگردنـ


by : x-themes

بهـ نامـ او

یهـ خاطرهـ ی تقریبا طولانیهـ حالـ ندارید نخونید!

برید سراغـ بقیهـ مطالبـ!

تلفنـ های محلهـ ما قطعـ شدهـ بود

چونـ قرار بود کابلـ برگردونـ کنند

شبـ ساعتـ نهـ و دهـ بود

و منـ بهـ جای خوندنـ اجتماعی

در حالـ نوشتنـ خاطرهـ ی ششـ روز پیشمـ بودمـ!

خونهـ ی ما تهـ کوچهـ استـ

و یکـ ضلعـ اتاقـ منـ کاملا پنجرهـ استـ

پردهـ ی اتاقمـ همـ شاملـ یکـ زیر پردهـ ای استـ

و یکـ پردهـ نارنجی گهـ بعضی از جاهایشـ تور استـ

هوا گرمـ بود و پنجرهـ امـ را باز کردهـ بودمـ

همسایهـ ای کهـ دیوار خانهـ شانـ

متقاطعـ با پنجرهـ ی منـ استـ

دمـ پنجرهـ آمدهـ بود

و گویا مرا از پشتـ تور پردهـ امـ

در قسمتی کهـ پشتـ پردهـ ای امـ

کنار رفتهـ بود می دید

(چهـ جملهـ های داغونی شد،

خوبهـ امتحانـ بعدیمـ زبانـ فارسیهـ)

بعد خانمـ همسایهـ هشتاد و چند سالهـ

از منـ دربارهـ تلفنـ ها پرسیدند

دمـ پنجرهـ رفتمـ و گفتمـ:

دارنـ کابلـ برگردونـ می کنند

تلفنـ ها تا هفتاد و دو ساعتـ قطعهـ

خانمـ همسایهـ کهـ صداشـ میلرزید

از نگرانی دربارهـ پسرشـ گفتـ

کهـ هنوز بهـ خانهـ نیومدهـ

پیشنهاد دادمـ:

میخواید منـ با موبایلمـ بهـ پسرتونـ زنگـ بزنمـ؟

خبر بدمـ تلفنـ ها قطعهـ

خانمـ همسایهـ همـ با پذیرفتنـ پیشنهاد منـ

دفتر تلفنشـ رو آورد

ولی چونـ پنجرهـ ی سمتـ چپـ توری داشتـ

و پنجرهـ سمتـ راستـ بهـ علتـ تختمـ وا نمیشد

و اگر همـ باز میشد

برای گرفتنـ دفتر تلفنـ باید خودمـ را در حد سقوط کشـ میدادمـ

قرار شد دفتر تلفنـ را باز کنند

و منـ شمارهـ را در موبایلمـ وارد کنمـ

پرسیدمـ بهـ زهرا زنگـ بزنمـ؟ کیهـ؟

گفتـ: دخترمهـ. نهـ بهـ حسینـ یا حسنـ زنگـ بزنـ

شمارهـ ی حسینـ رو وارد کردمـ

اولشـ بر نمیداشتـ

بعد مدتی صدایی گفتـ: بلهـ؟

گفتمـ: حسینـ آقا؟

گفتـ: بلهـ! بفرمایید

صدامـ میلرزید. گفتمـ:

سلامـ! منـ همسایهـ مادرتونـ هستمـ

تلفنـ ها قطعـ شدهـ. مادرتونـ دلواپسـ شدند

شما الانـ کجایید؟

گفتـ: بگو خونهـ ی خانمشهـ

تازهـ فهمیدمـ اونی کهـ باید ازشـ میپرسیدمـ

کجایید؟ حسنـ بود نهـ حسینـ

بعد بهـ خانمـ همسایهـ گفتمـ:

خونهـ ی خانمشوننـ!چی بپرسمـ؟

گفتند: بگو بهـ حسنـ زنگـ بزنهـ

گفتمـ: میشهـ بهـ حسنـ آقا زنگـ بزنید

بپرسید کی میانـ؟

گفتـ: بگید حسنـ بتنـ ریزی دارهـ

تا یهـ ساعتـ دیگهـ میاد

منـ همـ تشکر کردمـ و حسینـ آقا همـ تشکر کرد

بعد با خانمـ همسایهـ دربارهـ اینـ کهـ

تعطیلی ها خونشونـ شلوغهـ

صحبتـ کردیمـ

نمیدونید کهـ منـ بدبختـ میخوامـ بخوامـ

نوهـ های خانمـ همسایهـ دارنـ

سر نمرهـ و مداد رنگی و اینا با همـ دعوا می کنند

اینا رو نگفتمـ ولی خبـ یهـ ذرهـ با همـ صحبتـ کردیمـ

از بسـ منـ بلند بلند حسنـ حسنـ کردمـ

کهـ مامانمـ در اتاقمـ رو باز کرد ببینهـ

جریانـ چیهـ دمـ در ترکیدهـ بود از خندهـ

خواهرمـ همـ اومد تو و خانمـ همسایهـ فکر کرد

بچمهـ ولی توضیحـ دادمـ خواهرمهـ

بعد از اینـ کهـ از اتاقمـ رفتمـ بیرونـ

مامانمـ خندید و گفتـ:

فقط دوستـ هشتاد و چند سالهـ نداشتی کهـ...

آخهـ هیچـ کدومـ از دوستامـ تناسبـ سنی

با منـ ندارند در جریانـ هستید کهـ!!!

بعد از مدتی کهـ دوبارهـ بهـ اتاقمـ برگشتمـ

حسنـ آقا اومدهـ بود

و بهـ مادرشـ گفتـ: اینـ کارها چیهـ؟ میومدمـ دیگهـ!

بعد آقای مهندسـ سهـ ساعتـ با یکی از مشتری ها

دربارهـ آهنـ و بتنـ صحبتـ میکرد

کهـ مخمـ رفتـ!!!

شبـ عجیبی بود...

 




†ɢα'§ : <-TagName->
برچسب:, |- مبهم -|

ϰ-†нêmê§